سفرنامه خراسان جنوبی قسمت دوم : ماخونیک
گزارش خطا

سفرنامه خراسان جنوبی قسمت دوم : ماخونیک

سفرنامه خراسان جنوبی قسمت دوم : ماخونیک

 

 

حدود بیست و پنج سال پیش، در تلویزیون فیلمی مستند دیده بودم درباره روستایی به نام ماخونیک؛ نقطه ای منزوی و مهجور از خاک وطنمان که گویی زمان در آن متوقف شده و مردمانش در لایه های تاریخ مدفون گشته بودند. در آن فیلم مردمانی را دیده بودم که از تکنولوژی کوچکترین بهره ای نبرده و حتی نامی از آن نشنیده بودند. کودکان ماخونیک با جثه های لاغر و صورتهای زارونزارشان همه با هم در یک اتاق محقر که نامش کلاس چند پایه بود روی زمین نشسته و مشغول فراگیری درس بودند. راحتتان کنم در آن فیلم مستند هموطنانی را دیده بودم که در نهایت محرومیت و فقر در گوشه ای دور افتاده از میهنمان، در پشت کوههایی که هیچ جاده ای را به آنها راه نبود، چیزی به نام زندگی را تجربه میکردند…

 باوجودیکه روستاهایی را در دل کوهستانهای اطراف شهرمان دیده بودم که به دلیل دوری از شهر، از تکنولوژی به دور بودند، برق نداشتند، جاده، مدرسه و درمانگاه نداشتند و … ولی تفاوتی عظیم را بین آن روستاها با ماخونیک حس میکردم. مردم آن روستاها لااقل زمین کشاورزی مرغوب، باغهای میوه، رودخانه و چشمه هایی پرآب و آغلی پر از حیوانات اهلی داشتند و مهمتر از همه اصالتی که به زندگی شان مفهوم میبخشید. ولی ماخونیک گویی یک تافته جدابافته بود. ماخونیک بوی انزوا و ترس و فرار و تبعید میداد…

تمام آن شب به کودکان ماخونیک اندیشیده و حتی برایشان گریسته بودم و بدین ترتیب نام ماخونیک برای همیشه در ذهنم حک شده بود تا اینکه سفرمان به خراسان جنوبی رقم خورد و شوق و تمنای دیدن آن کودکان که حالا حتما” مادران و پدران روستا را شکل میدادند در وجودم موج زد.

درحالیکه میزبانانمان آقا و خانم موذن برنامه سفر به ییلاقات اطراف بیرجند را تدارک دیده و سور و سات آن را نیز فراهم آورده بودند، از اشتیاق خودم برای سفر به ماخونیک گفتم و اینکه آرزو دارم یکبار هم که شده ماخونیک را ببینم و اینگونه شد که ما به همراه آقا وخانم موذن و دخترانشان نیلوفر و نسترن، در دومین روز سفرمان به خراسان جنوبی راهی ماخونیک شدیم. حالا اگر شما هم مایلید همراه ما شوید تا سفری داشته باشیم به ماخونیک؛ یکی از هفت روستای شگفت انگیز جهان.

برای رسیدن به ماخونیک از بیرجند رو به جنوب، راهی سربیشه میشویم؛  وقتی از اهالی سربیشه درباره ماخونیک پرس وجو میکنیم بیشتر آنها ما را از رفتن به آنجا منصرف میکنند ولی وقتی با اشتیاق فراوان ما مواجه میشوند هشدار میدهند که خودمان را برای هر خطر احتمالی آماده کنیم. از سربیشه جاده ای به سمت شرق را درپیش گرفته و به سمت شهر کوچکی به نام درح پیش میرویم؛ حدود هشتاد کیلومتر راهی که ما را به حوالی مرز افغانستان نزدیک میکند. هرچه پیش میرویم آبادانی کمتر شده و خشکی و محرومیت بیشتر نمایان میشود. با این وجود جاده منتهی به ماخونیک به لحاظ زمین شناسی بسیار زیباست و کوههای اطراف با رنگهای سبز و زرد و سرخ، مرا به یاد جزیره هرمز و خاک هزار رنگش می اندازد. از شکل و شمایل این کوهها پیداست که معادن و ذخایر ارزشمندی در دلشان نهفته است؛ ذخایر گرانبهایی که ظاهرا” هیچ دردی از مردمان این خطه دوا نکرده. بالاخره پس از حدود یک و نیم ساعت رانندگی به مقصدمان ماخونیک میرسیم

http://s5.picofile.com/file/8150640984/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC20.jpg

از همان لحظه ورود میتوان به انزوایی عمیق پی برد؛ روستایی محصور شده در کوههایی لخت و عور در ناحیه ای دور از دسترس؛ جایی که میشده قرنها بدون دیده شدن زندگی کرد و از نظرها ناپدید ماند. در اولین نگاه پی میبریم که در سالهای اخیر، برای دسترسی به این روستا قسمتی از کوه را شکاف داده تا جاده ای به روستا بسازند.

حاشیه جاده و ورودی روستا را خانه هایی فراگرفته که با آجر و آهن و بتن ساخته شده و ازقرار معلوم تعدادی از اهالی روستا آنجا ساکنند

http://s5.picofile.com/file/8150641034/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC21.jpg

 ماشینها را پارک کرده و راهی بافت قدیم روستا میشویم؛ جایی که خانه های محقر خشتی گلی بدون حیاط و ایوان و پنجره، کیپ تا کیپ هم ساخته شده اند؛ خانه هایی که هنوز زندگی در آنها جریان دارد.

http://s5.picofile.com/file/8150641084/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC22.jpg

درحین عبور از پسکوچه های باریک ماخونیک ناگهان چشممان به پیرمردی می افتد که کنار خانه ای ایستاده. همینکه چشمش به ما میخورد دو پا دارد دو تا هم قرض میکند و الفرار … به سرعت خودش را به داخل یکی از خانه ها می اندازد و از نظرها ناپدید میشود به گمانم که از ما میترسد!

http://s5.picofile.com/file/8150641284/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC27.jpg

 اما هنوز چند قدمی در روستا نگشته ایم که ناگهان سروصداهایی به گوشمان میرسد صدای پا و دویدن، صدای بازوبسته شدن درها. و تا به خود می آییم میبینیم دوروبرمان پر است از کودکان قد و نیم قدی که با دیدن ما به سویمان سرازیر شده اند.

http://s5.picofile.com/file/8150641218/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC25.jpg

در دست بیشتر این کودکان تکه سنگهای فسیلی است. نمیدانم این سنگها از کجا به دستشان رسیده ولی همه اصرار دارند که آنها را به ما بفروشند بقیه هم که فسیلی در دست ندارند دستشان را دراز کرده اند و مرتب میگویند پول پول

http://s5.picofile.com/file/8150641342/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC29.jpg

همسرم به آنها میگوید پول در قبال کار! اگر همراه ما شوید و همه جای روستا را به ما نشان دهید دستمزدتان را خواهید گرفت و اینگونه کودکان ماخونیک، لیدر ما در تور ماخونیک گردی میشوند. یکی از آنها میگوید دیروز هم دو نفر آمده بودند اینجا! خدای من! یعنی آمدن دو نفر به این روستا اینقدر اتفاق مهمی است؟!

http://s5.picofile.com/file/8150641100/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC23.jpg

اینجا ماخونیک است جایی که به سرزمین لی لی پوتیها شهرت دارد؛ جایی که سبک زندگی مردمش، معماری خانه ها، آداب و رسوم و باورهای عجیب و غریب و انزوای چندصد ساله اش آن را به یکی از هفت روستای شگفت انگیز جهان بدل نموده.

http://s5.picofile.com/file/8150641134/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC24.jpg

جایی که تا پنجاه سال پیش از این مردم به ابتدایی ترین شکل ممکن و به دور از کوچکترین تکنولوژی و با اعتقادات بسیار عجیب خود میزیستند. تا ۵۰ سال پیش از این مردم ماخونیک چای نمینوشیدند، سیگار نمیکشیدند، شکار نمیکردند. گوشت هم نمیخوردند و همه این اعمال را گناه میدانستند. ورود تلویزیون به روستا به منزله ورود شیطان بود و به کودکان اجازه نمیدادند پای تلویزیون بنشینند.

http://s5.picofile.com/file/8150641384/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC30.jpg

شاید چیزی که در نگاه اول توجه ما را به خود جلب و بیشتر از هرچیزی ما را شگفت زده میکند سبک معماری خانه های روستاست. خانه های ماخونیک بسیار کوچک و هرکدام حاوی یک اتاق ده یا دوازده متری هستند که با سنگ و خاک ساخته شده و با شاخ و برگ درختان پوشیده شده اند خانه ها اغلب به جز یک در ورودی کوتاه هیچ منفذی رو به بیرون ندارند. فاصله خانه ها از هم بسیار کم و بعضی به شکل طبقاتی و پلکانی ساخته شده اند که مسلما” برای تأمین امنیت بیشتر مردم بوده.

http://s5.picofile.com/file/8150641268/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC26.jpg

به محض ورود به یکی از خانه های متروکه، متوجه میشوم که برای ساخت هر خانه ای، ابتدا زمین را به اندازه یک متر دایره وار حفر کنده اند و بعد دیواری به ارتفاع تقریبی یک متر با گل و سنگ ساخته اند و همه جایش را گل اندود کرده و با چوب و شاخ و برگ درختان هم سقفی فراهم آورده اند. به نظر میرسد که علت این سبک معماری، نبود امکانات و مصالح ساختمانی بوده و اینکه با این شیوه، ضمن ایجاد امنیت، از اتلاف گرما و سرما در زمستان و تابستان جلوگیری میشده.

http://s5.picofile.com/file/8150641426/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC31.jpg

یکی از نقاط دیدنی ماخونیک برج سنگی آن است که در طبقات بالای روستا ساخته شده بطوریکه به اطراف روستا اشراف داشته، از این برج جهت دیده بانی استفاده میشده تا در صورت حمله احتمالی دشمن، به همه اهالی روستا اطلاع رسانی شود.

http://s5.picofile.com/file/8150641534/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC34.jpg

همانطور که با کودکان ماخونیک، کوچه های تنگ و باریک روستایشان را زیر قدمهایمان میگیریم چشممان به زنان میانسالی می افتد که جلوی در خانه هایشان نشسته اند. این زنان از مردان خود به مراتب اجتماعی ترند چراکه وقتی به آنها میرسیم فرار را به قرار ترجیح نمیدهند بلکه دستشان را به سویمان دراز میکنند و با لبخند مظلومانه ای که راز دهانهای بی دندانشان را برملا مییکند، طلب همانی میکنند که کودکانشان میکردند؛ پول!

http://s5.picofile.com/file/8150641634/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC37.jpg

برای آنها هم به ازای دادن پول شرط تعیین میکنم، دادن خدمت در کنار گرفتن دستمزد. به یکی از این زنها میگویم مرا به خانه ات مهمان نمیکنی؟ بلند میشود و مرا به داخل خانه اش میبرد. خدای من! عمق فاجعه تازه اینجا برملا میشود!!!

http://s5.picofile.com/file/8150641818/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC41.jpg

خانه که چه عرض کنم دخمه ایست بسیار تاریک و نمور که به زور یک لامپ کوچک، روشنایی ناچیزی دارد. همینکه با کمر و سر خمیده پا توی خانه میگذارم، بوی متعفنی گویی از اعماق چاهی صد ساله مشامم را می آزارد، بوی کهنگی و نا که ناشی از نرسیدن نور و هوای تازه است، بوی انزوای صد ساله. دیوارها سیاه و دود گرفته اند هیچ روزنه ای رو به بیرون نیست.

http://s5.picofile.com/file/8150641950/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC44.jpg

از همه اینها که بگذریم، هیچ نظمی در خانه حاکم نیست. یک گوشه اتاق یک کیسه لباس مندرس افتاده و در گوشه دیگر، اجاق گاز و ظروف غذا. مواد غذایی هم از دیوار آویخته شده اند تا از گزند حشرات در امان باشند.

http://s5.picofile.com/file/8150641842/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC42.jpg

از این مادر ماخونیکی میپرسم خوراک مردم اینجا چیست. میگوید تا سالهای قبل تنها منبع غذایی آنها شلغم و چغندری بوده که در اطراف روستا به عمل می آمده که به شکل آب پز طبخ میشده گاهی هم با آرد مخلوط میشده و چیزی شبیه آش درست میشده که به آن پختک میگفتند. از آنجاییکه هیچ محصولی در روستا به عمل نمی آمده و هیچ علوفه ای برای پرورش دام نبوده اهالی این روستا با گوشت و شیر و تخم مرغ و برنج و حتی نان هم بیگانه بوده اند. ولی در سالهای اخیر با بهتر شدن اوضاع اقتصادی جامعه و به قول خودشان دریافت یارانه اوضاع اندکی بهتر شده و مردم میتوانند نان و برنج و گوشت هم بخورند.

http://s5.picofile.com/file/8150641918/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC43.jpg

چیزی که مرا ناراحت میکند این نیست که تنها یک اتاق کوچک سهم یک خانواده هفت هشت نفره است و اعضای این خانه آب لوله کشی و تلویزیون و یخچال ندارند. تمام اندوه و ناراحتی من از این است که چرا این خانه روزنه ای رو به بیرون ندارد. چرا این خانه باغچه کوچکی با گل و سبزی و درخت میوه ندارد، چرا آغلی با گوسفند و بز ندارد، چرا صدای بال زدن مرغ و خروس و اردک از این خانه بلند نمیشود. چرا حتی یک درخت میوه، یک باغ، یک جوی آب یک گله گوسفند، یک چمنزار، یک چیزی که بوی زندگی از آن برخیزد در این روستا دیده نمیشود. آخر این جماعت، این مردم بی پناه و مظلوم، با کدامین دلخوشی سالیان سال در این انزوای لعنتی دوام آورده اند؟

http://s5.picofile.com/file/8150641468/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC32.jpg

اصلا” از کجا آمده اند و چرا در این دخمه ها که جز تاریکی و تعفن و فقر و گرسنگی برایشان چیزی نداشته ماندگار شده اند؟ چرا هرگز به این فکر نیفتاده اند که شاید پشت این کوههای لخت و عور، دنیای قشنگتری باشد که آنها از آن غافلند.

 ما نمیدانیم و کسی هم چیزی به ما نمیگوید. از بچه ها هم چیزی در این رابطه نمیپرسیم فقط با آنها راه میرویم و از آنها میخواهیم هر شعری را که بلدند بخوانند و آنها هم همه با هم یکصدا شعری را درباره ماخونیک میخوانند

http://s5.picofile.com/file/8150641318/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC28.jpg

در همین گشت و گذارها یک نفر از بین بچه ها داد میزند ما موزه هم داریم. این دخمه متروکه را میگوید. اینجا موزه ماخونیک است. 

http://s5.picofile.com/file/8150641692/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC39.jpg

زیاد هم بیراه نگفته. یک خانه متروکه با وسایلی چون چرخ نخ ریسی، سنگ آسیاب، یک بشکه که حکم آب گرمکن را داشته، چند سبد حصیری کهنه و چیزهایی از این دست که میتواند صنایع دستی ماخونیک باشد. پس چرا که نه! اینجا هم میتواند موزه مردم شناسی ماخونیک باشد.

http://s5.picofile.com/file/8150641550/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC35.jpg

تا اینجا کسانی که راهنمایان ما بوده اند و ما را در روستا گردانده اند، برج و موزه را نشان داده اند، همچنین کسانی که شعر خوانده اند دستمزدشان را گرفته اند. از بقیه میخواهم که راهنمای ما شوند در گورستان گردی ماخونیک و باز همه همراه ما راهی گورستان میشوند

http://s5.picofile.com/file/8150641676/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC38.jpg

در راه رسیدن به گورستان که کمی دور از روستاست چند درخت میبینیم. شنیده ام که اینجا به جز درخت عناب هیچ درخت میوه ای به عمل نمی آید. یکی از کودکان میگوید کوههای دوروبر درختان بِنِه هم دارد. (بنه همان درختی است که اهالی روستا میوه آن را جمع آوری کرده و پس از خشک کردن میکوبند و با آرد و شلغم به مصرف غذایی میرسانند.) به جز همین چند درخت که تعدادشان از انگشتان یک دست هم تجاوز نمیکند، تنها درختچه های تاغ هستند که در ماخونیک میرویند و به مصرف چند رأس دامی که در روستا وجود دارد میرسند. خوشبختانه در سالهای اخیر باغچه های ریز و درشتی در اطراف روستا دایر شده که در آنها محصولاتی چون گندم و جو ،علوفه، سیر و چغندر و شلغم نیز کاشت میشود تعدادی از جوانان روستا هم در معادن گرانیت نزدیک روستا مشغول به کار شده اند برای همین هم اوضاع اقتصادی و فرهنگی روستا تاحدودی لااقل درمورد بعضی خانواده ها دستخوش تحول واقع شده.

http://s5.picofile.com/file/8150641492/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC33.jpg

 یکی از بچه ها میگوید ما بیمارستان هم داریم. متوجه منظورش نمیشوم در حوالی گورستان، شکافی غارمانند در دل کوه را نشان میدهد و میگوید درگذشته اگر کسی بیمار سخت میشد او را به اینجا می آوردند و مداوا میکردند. به گمانم یکجور قرنطینه بوده که بیمار بدحال یا در آنجا مداوا میشده و یا خلاص و به این شکل از سرایت بیماری به افراد دیگر جلوگیری میشده. از هوش و استنباط بچه های ماخونیک خوشم می آید. بسیار بامعلومات تر از آنی هستند که فکرش را میکردم. تعدادی از آنها بسیار مودب و دوست داشتنی هستند و با ادب و متانت کامل به همه پرسشهای ما پاسخ میدهند اما در چشمهای تعدادی از آنها هم شیطنت و شاید شرارتی خاص موج میزند که مرا میترساند.

به گورستان میرسیم. همانطور که حدس میزدم سنگ قبرها شکل خاصی دارند و از آنچه تاکنون دیده ام متفاوتند. هر قبر متشکل از دو سنگ عمودی در دو انتهای خود است و روی قبر هم با قلوه سنگهای کوچکتری پوشیده شده. از آنجاییکه اهالی این روستا اهل تسنن و حنفی مذهب هستند این نوع سنگ قبرها هم در این دیار طبیعی به نظر میرسد.

http://s5.picofile.com/file/8150641750/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC40.jpg

گشت و گذار ما در ماخونیک با این گورستان گردی به پایان میرسد گرچه دلم میخواهد ساعتها در این روستا و میان کودکان دوست داشتنی اش بمانم ولی وقت تنگ است و باید هرچه زودتر به مقصد بعدی برویم.

در پایان سفرم به ماخونیک میخواهم از حسی که دارم بنویسم. برخلاف تصورم نه تنها برای کودکان روستا گریه نکردم که با آنها ساعاتی بسیار شاد را گذراندم؛ ساعاتی که باشعر خواندن و کف زدن و تفریح کردن و خندیدن گذشت. ساعاتی که به دور از هر نگاه ترحم آمیزی با هم دوستانه صحبت و اطلاعات ردوبدل کردیم. به آنها کتاب هدیه دادم و بسیار آموختم و شب هم به یادشان گریه نکردم.

http://s5.picofile.com/file/8150641600/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86_%D8%AC36.jpg

 لحظه خداحافظی را هرگز فراموش نمیکنم همه دور ماشینمان جمع شده بودند یکی دو نفر که در هیچ برنامه ای شرکت نکرده و دستمزدی عایدشان نشده بود به ماشین چسبیده و طلب پول میکردند ولی ما دیگر به جز چک پول، پولی نداشتیم که به آنها بدهیم. همینکه ماشین حرکت کرد قلوه سنگهایی برداشتند و دنبال ما دویدند درست در لحظه ای که خودمان را برای سنگ باران شدن آماده کرده بودیم ایستادند و مات و مبهوت به ما چشم دوختند و سنگها از دستانشان بر زمین افتاد. برگشتم و از پشت پرده اشکهایم، آخرین نگاه را به آنها انداختم و به خدا سپردمشان.

قسمت سوم سفرنامه

منبع: m4taghi.blogfa.com

نویسنده: خانم مهتاب چهارطاقی

VN:F [1.9.16_1159]
مفید بودن اطلاعات
صحت اطلاعات
زیبایی تصاویر
نگارش ساده و گویا
حجم مناسب مطلب
امتیاز: 3.5 از 5 (از مجموع 2 رای داده شده)

لیست محصولات

ردیف نام محصول نوع محصول توضیح قیمت





  • سارا - 1395/6/4

    کاش کنار توضیحات از عکس روستا هم استفاده می کردید!!! خیلی جاش خالی بود.......

مطالب مرتبط

مطالب پیشنهادی