باداب سورت و دریاچه چورت
گزارش خطا

باداب سورت و دریاچه چورت

باداب سورت و دریاچه چورت

با محمد و احسان و حسام هماهنگ کرده بودم. قرار بود محمد ماشین بیاورد. لاک‌پشت من صندوق نداشت و برای بار و بنه ۴نفر جایی نداشت. قرار گذاشتیم که صبح زود جمعه حرکت کنیم. محمد ۵صبح از خانه‌شان راه افتاد و ساعت ۵:۱۵ زنگ زد که ماشینش خراب شده است. با لاک‌پشت رفتم سراغش. کنار اتوبان پارک کرده بود و کاپوت را بالا زده بود و فحش می‌داد به آقای تعمیرکاری که یک میلیون و ششصد هزار تومان پول گرفته تا ماشین را تعمیر کند، اما به هفته نکشیده زرتش قمصور شده. می‌گفت دیروز هم بردم پیشش گفتم که این موتور صدای نافرم می‌ده، این تسمه در حال پاره شدنه. حالیش نشد که نشد. تف به ذاتش. از دستم کاری برنمی‌آمد. فولی‌های درگیر با تسمه درآمده بودند و به همین‌راحتی‌ها نمی‌شد جا زدشان. باید چه کار می‌کردیم؟ نیم ساعتی ماندم. حسام و احسان تصمیم را به من واگذار کردند. محمد گفت منتظرم نمانید. این درست‌بشو نیست. با ماشین تو هم ۴نفره نمی‌توانیم برویم. ۳نفره بروید. احساس نامردی می‌کردم. ولی باید می‌رفتم. محمد هم نمی‌توانست ماشین خراب را به امان خدا رها کند. ۶صبح روز جمعه هم بود و کسی پیدا نمی‌شد برای تعمیرش. خودش هم اصرار داشت که اون بابایی که پایین قرارداد یک میلیون و ششصد هزار تومنی‌اش نوشته تا ۱۰ روز گارانتی خودش باید بیاید گندش را جمع و جور کند.

چه کار باید می‌کردم؟ باز هم لاک‌پشت؟ سمند محمد ده سالی از لاک‌پشت جوان‌تر بود. ولی غیرت کاربراتورِ لاک‌پشت دلگرمم کرد. محمد نتوانست با ما بیاید و با احسان و حسام راه افتادم. این اولین تلاش دوباره بود. ماشین اول نه، ماشین دوم.
صبح جمعه‌ی تابستان بود و جاده‌ی تهران سمنان خلوت بود و ۳ساعت بعد به مهدی‌شهر رسیدیم. مهدی‌شهر یا همان سنگسر. هیچ وقت درک نکردم چرا باید اسم خاص یک شهر را بردارند و یک اسم دم‌دستی مثل مهدی‌شهر را رویش بگذارند. صبحانه خوردیم. کمی دیر از تهران حرکت کردیم و اگر دو ساعتی زودتر حرکت می‌کردیم به غار دربند مهدی‌شهر هم می‌رسیدیم.

شهمیرزاد

بعد از صبحانه رفتیم شهمیرزاد. جمعه بود و شهرِ خوش‌آب و هوا پر شده بود از مسافرانی که از تفتیدگی بیابان نزدیک به آن‌جا پناه آورده بودند. کنار آبشارک شهر چند دقیقه‌ای توقف کردیم. به آدم‌ها نگاه کردیم. به ۴تا خانم بسیار زیبارویی که آمده بودند آن‌جا نگاه کردیم و لبخند زدیم و بعد راه افتادیم رفتیم. برای ماندن بهانه‌های خوبی بودند. ولی ما باید می‌رفتیم…
به سمت فولاد محله راندم. و بعد سه راهی دامغان ساری سمنان. به سمت ساری راندم. جاده سربالایی و خلوت بود و لاک‌پشت آرام می‌رفت و هوا خنک بود. ساعتی بعد به سه راهی تلمادره رسیدیم. از خروجی سمت راست به سمت روستای اوروست رفتیم. روستاهای سر راه پشرت و کوات بودند.

امامزاده شمس الدین روستای کوات

در روستای پشرت یک دست‌انداز دست‌ساز با خاک درست کرده‌اند. کنار دست‌انداز هم یک بقالی هست. رفتیم آن‌جا و برای ناهار دوغ محلی خریدیم. دوغ گوسفندی. بعد روستای کوات بود. امامزاده شمس‌الدین که نواده‌ی (!)‌ امام موسی کاظم بود. نکته‌ی خوب امامزاده‌ی روستا، معماری آن بود. ازین گنبدطلاهای کارگاهی برایش نگذاشته بودند. اصالت خودش را حفظ کرده بود. مسجد روستا نما آجری و نیمه کاره بود. یک دستشویی تکی هم داشت که ملت برایش صف ایستاده بودند.

به دوراهی مالخواست رسیدیم. سمت چپ می‌رفت به روستای اوروست. سمت راست بعد از چند ده متر دوباره یک دوراهی می‌شد که تابلو داشت. راه سمت راست به سمت روستای مالخواست بود و راه سمت چپ به سمت چشمه‌های باداب سورت. ازین جا به بعد جاده خاکی بود. عصر جمعه بود و ماشین‌های زیادی در حال رفتن به سمت چشمه‌های باداب سورت بودند. و این‌جا بود که قهار بودن طبیعت را عمیقا حس کردم.

طیبعت قهار

اول جاده خاکی به پراید جلوییم نگاه می‌کردم. به ابر گرد و غباری که از پس لاستیک‌هایش در هوا پراکنده می‌شد. با فاصله می‌رفتم. به این فکر می‌کردم که ای کاش جاده کمی نم داشت تا این گرد و خاک بلند نمی‌شد. بعد یکهو سر و کله‌ی یک ابر سیاه در پس کوه‌های جلوی رویم پیدا شد. بعد کم‌کم قطره‌های باران روی شیشه نشستند. برف‌پاک‌کن را روشن کردم. کمی جلو رفتیم. به یک باره باران شدید شد. خیلی شدید شد. طوری که برف‌پاک‌کن با تندترین سرعتش هم نمی‌توانست قطره‌ها را از روی شیشه کنار بزند. جاده‌خاکی داشت تبدیل می‌شد به جاده گلی. ماشین‌های جلوییم داشتند به حرکت‌شان ادامه می‌دادند. انگار نزدیک چشمه‌ها پناهگاه است و به این امید می‌رفتند. ولی نبود. ترسیدم که گیر کنم. ترسیدم که جاده گل‌آلودتر ازین شود. سریع دور زدم. جاده را خوب نمی‌دیدم. شیشه‌های ماشین سریع عرق کردند. پنجره را که کمی باز کردم تمام داشبورد ماشین و خودم خیس آب شدیم. منظره‌ی کوه‌های اطراف در شدت بزرگی قطره‌های باران محو شده بود. احساس بی‌پناهی می‌کردم. سریع برگشتم به دوراهی مالخواست. بعد از ۱۰۰ متر پای کوه یک دستشویی بود. درختی آن‌جا بود. ماشین را زیر درخت پارک کردم. حسام رفت دستشویی. بارانی که چند دقیقه‌ی پیش شدید بود آرام شد. ولی همان بارش چند دقیقه‌ای‌اش به حد کافی دهشتناک بود.
زیر درخت پناه گرفتیم و بعد از چند دقیقه هوا آفتابی شد. تصمیم گرفتیم ناهار را زیر همان درخت بخوریم. شاخه‌هایش آن‌قدر انبوه بودند که زیر باران احتمالی بعدی برای‌مان پناهگاه باشند. اما هنوز زیرانداز را پهن نکرده بودیم که صدای غرش سیل به گوش‌مان رسید. انگار آبشاری در چند قدمی‌مان بود که نمی‌دیدیمش. انگار حجم انبوهی از آب داشت از ارتفاعی به پایین می‌ریخت.

سیل تابستانی در اوروست

و حادثه نزدیک بود.
به فاصله‌ی چند قدمی ما،‌کنار دستشویی پای کوه، همان‌جایی که تا چند دقیقه‌ی پیش خشک و برهوت بود حجم عظیمی از آب گل‌آلود راه افتاده بود. آب گل‌آلود با غرشی سهمگین به راه افتاده بود. شانس آوردیم که هیچ کدام‌مان در آن لحظه پای کوه نبودیم. وگرنه عبور از میان این سیل غیرممکن بود.

درخت زندگی

ناهار را زیر درخت زندگی خوردیم و بعد از ناهار هم یک چرتی زدیم. ساعت ۵عصر شده بود. هوا دوباره آفتابی شده بود و خبری از ابرهای سیاه نبود. تصمیم گرفتیم دوباره وارد جاده خاکی شویم و به چشمه‌های باداب سورت برسیم. این دومین تلاش دوباره‌ی ما بود.

سگ گله

جاده خاکی را به آرامی طی کردیم. از کنار یک گله گوسفند رد شدیم. سگ گله به سمت‌مان حمله کرد. غریبه بودن‌مان را حس کرد و پاس گله‌اش را نگه داشت.
به نزدیکی چشمه‌ها رسیدیم. پارکینگ و سرویس بهداشتی صحرایی و سوپرمارکت صحرایی به راه بود. خانم‌های روستایی آش دوغ و محصولات محلی می‌فروختند. پارکینگ برای هر ماشینی ۲۰۰۰تومان می‌گرفتند. کنار جاده هم می‌شد ماشین را پارک کرد. از پارکینگ تا خود چشمه‌ها ۱۷۰۰ متر دیگر هم بود که ماشین‌های شاسی پایین برای‌شان عبور از سنگلاخ‌های جاده دشوار بود. چند نیسان آبی برای ادامه‌ی ۱۷۰۰متر آن‌جا بودند. نفری ۲۰۰۰تومان می‌گرفتند و تو را به چشمه‌ها می‌رساندند.

نیسان آبی

راه میان‌بر هم بود. دامنه‌ی کوه روبه‌رو را می‌گرفتی و بالا می‌رفتی و بعد از یک کوه‌نوردی ۱۵دقیقه‌ای به چشمه‌ها می‌رسیدی. نیسان‌های آبی می‌رفتند کوه را دور می‌زدند و می‌رسیدند به چشمه‌ها. حسام حالش خوب نبود. سردرد گرفته بود. با ما ناهار هم نخورده بود. به شدت سرش درد می‌کرد. من و احسان دو نفری راه افتادیم به سمت چشمه‌ها.

دامنه‌ی سفید کلسیم کربناتی و عجیب و غریب کوه را گرفتیم و بالا رفتیم…

چشمه های باداب سورت

چشمه‌های باداب سورت روزگاری پرآب بوده‌اند. آن‌قدر جوشان بوده‌اند که آب‌شان از دامنه‌ی کوه سرازیر می‌شده. آن دامنه‌ی سفید و کلسیم کربناتی و سفت و سخت پایین چشمه‌ها گواه روزگار پرآبی این چشمه‌هاست. از دامنه‌ی سفید که بالا بروی،‌ حوضچه‌های نارنجی و اکسید آهنی چشم‌هایت را خیره می‌کند. حوضچه‌های طبقه طبقه که آب از دل‌شان می‌جوشد و پرشان می‌کند. آب این چشمه‌ها ترش مزه است و بعضی‌ها اسم آب این چشمه‌ها را گذاشته‌اند اکسیر حیات. تمام اطراف آن کوه پر است از این حوضچه‌ها. منتها نصف حوضچه‌ها خشکیده‌اند. دیگری آبی از آن‌ها نمی‌جوشد و فقط منظره‌ی زیبای حوضچه‌ها باقی مانده. بالای این حوضچه‌ها یک چشمه‌ی بزرگ‌تر و برکه‌مانند است. آب این چشمه شور است و ما که رسیدیم دیدیم ملت توی آن شیرجه می‌زنند و شنا می‌کنند. انگار که آمده‌اند دریا و هر کس شنا نکند یک تخته‌اش کم است. بالاتر از این چشمه‌ی آب شور باز بقایای چشمه‌های نارنجی رنگ دیگری هست که آن‌ها خشکیده‌اند. فقط رد نارنجی و قرمز اکسیدهای آهن از دل سنگ‌ها برجا مانده است.

چشمه های باداب سورت

زیبا بودند. رنگ‌بندی حوضچه‌ها و مرزهای مویرگی حوضچه‌ها خیره‌کننده‌ بودند. طبقه طبقه‌ها و نیم‌دایره‌های حوضچه‌ها هم زیبا بودند. نیسان‌های آبی مسافرهای‌شان را تا پای حوضچه‌ها می‌آوردند و پیاده می‌کردند. چشمه‌ها در بالای کوه بودند. کوه‌های سمت شرق و غرب بلندتر و دور بودند. کوه‌های سمت غرب پر از درخت‌های کاج و سرو بودند و کوه‌های سمت شرق زمخت و سهمگین. باد از سمت غرب می‌وزید و آدم آن بالا کنار چشمه‌ها دلش می‌خواست به سمت جنگل‌ها حرکت کند…
شلوغ بود. عصر جمعه بود و تازه ما بعد از آن باران سیل‌آسا آمده بودیم و خیلی‌ها از باران فرار کرده بودند و خلوت شده بود. ولی باز هم شلوغ بود. بقایای حضور گردشگران نفرت‌انگیز بود. بطری نوشابه‌ای که وسط یکی از حوضچه‌ها بود. کیسه‌های پلاستیکی که خیس و تلیس میان حوضچه‌ها نشسته بودند. دخترها و پسرهایی که از مرز مویرگی حوضچه‌ها رد می‌شدند و خیال می‌کردند که دارند روی جدول جوی آب خیابان‌های شهرشان قدم می‌زنند. خانواده‌هایی که پابرهنه می‌رفتند زارت وسط حوضچه‌ها می‌نشستند و عکس یادگاری می‌انداختند. و مردی که دادزن بود. با صدای بلند داد می‌زد: آقا از تو حوضچه‌ها نرو. آقا نیسان آماده‌ی حرکته. خانم از تو حوضچه‌ها بیا بیرون. خانما آقایون نیسان آماده‌ی حرکته… بچه از حوض بیا بیرون. نیسان آماده‌ی حرکته.
تنها محافظ چشمه‌های باداب سورت او بود!

چشمه های آب گرم ماموت در ایالت یئومینگ آمریکا

مشابه‌ی چشمه‌های باداب سورت (با این ساختار حوضچه‌ای و چشمه‌ بودن و مرزهای مویرگی کلسیم کربناتی) در جهان چند نقطه‌ی دیگر هم وجود دارد. یکی چشمه‌های آب گرم ماموت در پارک ملی یلواستون ایالت یئومینگ آمریکا. یکی چشمه‌های پاموک کاله در استان دنیزلی در جنوب غربی ترکیه. (پاموک‌کاله یعنی قلعه‌ی پنبه‌ای). یکی چشمه‌های هانگ‌لونگ در شمال‌غربی چین. (هانگ‌لونگ یعنی اژدهای زرد). یکی چشمه‌ی Baishuitai در چین که صعب‌العبور است و بکر مانده است. چشمه‌های سفید و صورتی در نیوزیلند و…

چشمه های پاموک کاله در ترکیه

آب خیلی از این چشمه‌ها برخلاف آب چشمه‌های باداب سورت آب داغ است. در نزدیکی چشمه‌های آب گرم ماموت خیلی سال پیش هتلی ساخته‌اند که بسیار مشهور است. ولی با چشمه‌ها فاصله دارد و به آن‌ها آسیبی نمی‌زند. پارک ملی یلواستون از طریق این هتل و نیز هزینه‌ای که برای کمپینگ و چادر زدن در اطراف چشمه‌ها می‌گیرد درآمدزایی می‌کند. در اطراف چشمه‌های پاموک کاله نیز قبلا تعداد زیادی هتل بود که از آب گرم این چشمه‌ها برای گردشگران استفاده می‌کردند. ولی از وقتی که چشمه‌های پاموک کاله جزء میراث جهانی یونسکو شدند این هتل‌ها تخریب شد. چشمه‌های پاموک‌کاله و هانگ‌لونگ جزء میراث طبیعی بشریت در یونسکو ثبت جهانی شده‌اند.

چشمه های هانگ لونگ در چین

نکته‌ای که در مورد سایر نقاط مشابه با باداب سورت قابل گفتن است نگه‌داری این چشمه‌ها است. دسترسی گردشگران به چشمه‌های آب گرم ماموت به این طریق است: یک راه برا ی تماشای از پایین به بالای چشمه‌ها وجود دارد و یک راه (هم ماشین‌رو و هم پیاده‌رو) برای دسترسی به چشمه‌ها از نمای بالا وجود دارد. فقط همین. گردشگران حق ورود به درون حوضچه‌ها را ندارد. همین طور چشمه‌های هانگ‌لونگ. مسیرهای مشخصی برای نگاه کردن وجود دارد. عکسش را مشاهده می‌کنید. این‌که ملت بروند و توی حوضچه‌ها عکس یادگاری بیندازند و روی مرزهای مویرگی گردوشکستم راه بروند نیست. چشمه‌های پاموک‌کاله هم به همین طریق‌اند. به شدت در مقابل لمس شدن محافظت می‌شوند. اما چشمه‌های باداب سورت. نه تابلوی راهنمایی وجود دارد و نه هیچ گونه گارد کشی و تعیین مسیر. انگار برای مسئولان سازمان میراث فرهنگی کوچک‌ترین اهمیتی ندارد که یکی از نقاط نادر جهان در حال نابود شدن است. تنها محافظ این چشمه‌ها یک دادزن است که کارش بیشتر تبلیغ برای نیسان‌آبی‌های مسافرکش است!

چشمه های باداب سورت

بعید می‌دانم خرج زیادی داشته باشد. گارد گذاشتن در اطراف چشمه‌ها برای جلوگیری از ورود گردشگران. کار گذاشتن مسیرهای پلکانی با داربست برای این که سنگ‌های حساس تراورتنی زیر پای گردشگران نابود نشود و از طرفی برای گردشگران هم منظره‌های جالب عکاسی فراهم باشد. به کار گرفتن ۳-۴نفر نیرو برای نگهبانی ازین چشمه‌های نادر در جهان. این‌ها خرج زیادی ندارد.

چشمه های باداب سورت

دیدن منظره‌ی حوضچه‌های خشک شده و سنگ‌های تراورتنی و مرزهای مویرگی که زیر پای گردشگران خرد و خاکشیر شده‌اند اشک آدم را درمی‌آورد. طبیعت مادر ماست و این طور نابود کردنش حکم تجاوز را دارد…

جاده ی اروست به تلمادره

سیل جاده را روفته بود و روح حاج آقا سر به سرمان می‌گذاشت.
حسام می‌گفت روح حاج‌آقا تمام شب در اتاق بغلی جلوی محراب مشغول قرآن خواندن بوده. تیرهای چوبی و دود خورده‌ی سقف جوری بودند که باورت می‌شد…
تا ساعت ۷ عصر دور و اطراف چشمه‌های باداب سورت پرسه زدیم. احسان شاعر شد. زیر درختی که نشسته بودیم شروع به رویا بافتن کرد: چوپان می‌شدم، گله‌ را به سمت کوه‌ها می‌راندم،‌آن وقت رهایشان می‌کردم، دراز می‌کشیدم روبه آسمان کتاب می‌خواندم. کوه‌های دوردست و جنگل‌های سوزنی سمت غرب خیال‌انگیز بودند.
موقع برگشت اثرات سیل بر جاده را هم دیدیم. آب باران سیل‌آسا گل و شل و خاک و سنگ را شسته بود و از وسط جاده به این طرف و آن طرف روفته بود. قبل از ما چند ماشین از روی گل و سنگ‌ها رد شده‌بودند و راه را کوبیده و باز کرده بودند. دم غروب به امامزاده‌ شمس‌الدین روستای کوات رسیدیم. رفتیم توی امامزاده و نماز خواندیم. بعد حسام رفت سمت درخت‌های گردوی توی روستا و چند تا گردو کند و تا بشکنیم و بخوریم‌شان شب شده بود. من یکی خسته بودم. تصمیم گرفتیم توی همان روستای کوات دنبال خانه‌ای برای شب ماندن بگردیم. سراغ “سوپرمارکت راه سورت” رفتیم. آقا فرزاد نامی فروشنده‌اش بود. گفت یک خانه هست فقط قدیمیه. اشکال نداره؟ گفتیم نه. مشکلی نیست.

کوات

آقایی که همراهش بود شروع کرد به تعریف کردن که آره این خونه برای یک حاج‌آقایی بود در روستای ما که همیشه قرآن می‌خواند. به خاطر همین در و دیوار این خانه بوی قرآن می‌ده. الان هم خونه برای پسرشه که آخونده و این‌جا ساکن نیست. ما به هم‌دیگر نگاه کردیم. آن آقا در ما چه دیده بود که برای بازارگرمی همچین چیزی گفته بود؟ نفهمیدیم. فقط ۵دقیقه بعد ساکن خانه‌ای شدیم که سقف چوبی داشت و دیوارهای کاهگلی‌اش هر کدام به اندازه‌ی یک متر قطر داشتند. از آن خانه‌های خیلی خیلی قدیمی بود. تا نصفه شب داشتیم تویش می‌گشتیم و کشفش می‌کردیم. چوب‌های سقف که موریانه خورده بودشان. جاهایی از سقف که چوب نبود و خیک گوسفند گذاشته بودند. چوب‌هایی از سقف که شکم داده بودند و با چوب‌هایی دیگر حمایت شده بودند. آن اتاق پشتی که محراب داشت و یک جوری بود. انگار توی آن اتاق تنور نانوایی بوده و بعدها حاج‌آقا آن را تبدیل به محراب کرده بود. امکانات خانه فقط آب و برق بود. شام را روی گاز پیک‌نیکی خودمان درست کردیم و بعد از شام هم از شدت خستگی خواب‌مان برد.
وقتی که ما خواب بودیم روح حاج آقا نگهبان خانه بود. روح حاج‌آقا توی محراب اتاق بغلی قرآن می‌خواند. من بیدار نشدم. ولی حسام از پچپچه‌هایش بیدار شده بود. روح حاج‌آقا محض شوخی سه چهارباری لامپ توی راهرو را که به عنوان چراغ خواب روشن گذاشته بودیم خاموش و روشن کرده بود. شب که خوابیدیم پنجره‌ی اتاق را باز گذاشته بودیم. اما روح حاج‌آقا سردش شده بود و صبح که بیدار شدیم دیدیم پنجره را قرص و محکم بسته و چفتش را هم انداخته!

صبح که بیدار شدیم اولین کارمان این بود که سراغ کلید در خانه رفتیم. نگران شده بودیم که مبادا روح حاج‌آقا شوخی تک سلولی‌اش گل کرده باشد و کلید را کش رفته باشد و ما را در آن خانه زندانی کرده باشد!
ولی جدای از روح حاج‌آقا، هوای شب تابستانی روستای کوات عالی بود. خنک و بی هیچ سر و صدایی. خوابیدن در خانه‌ی کاهگلی هم حسی از گذشته را به‌مان القا کرده بود. انگارمان نبود که شبی را بی تلویزیون و بی‌رادیو و بی‌اینترنت همچون ده‌ها سال پیش پدران‌مان سپری کرده‌ایم… صبح بیدار شدیم. صبحانه را خوردیم و وسایل‌مان را جمع کردیم. چند دقیقه‌ای از درخت‌های توی روستا گردو کندیم و خوردیم. پای یکی از درخت‌ها یک صندوق کوچولو به درخت میخ کرده بودند: صندوق کمک به نیازمندان. بعد کلید را به آقا فرزاد تحویل دادیم و بابت یک شب ماندن در آن خانه‌ی قدیمی ۱۵هزارتومان تقدیمش کردیم و رهسپار دریاچه‌ی چورت شدیم…

راه وناجم به دریاچه چورت

آفرود چند ساعته با لاک‌پشت. گشتن در دل جنگل به دنبال دریاچه‌ی کوچکی که رخ از ما پنهان کرده بود. از چند نفر آدرس پرسیدیم؟ از خیلی‌ها.
صبح کمی دیر از روستای کوات دل کندیم و رهسپار جاده شدیم. به سمت کیاسر راندیم و ۲۰کیلومتر بعد از کیاسر به خروجی قادیکلا و وناجم رسیدیم. بعد از پلی بود که بر روی رودخانه زده بودند و جاده را از این سوی رود به آن سوی رود منتقل می‌کرد. اسمی از چورت بر تابلوها نبود. قادیکلا و وناجم روستاهای بزرگ‌تری بودند و راه رسیدن به چورت از آن‌ها می‌گذشت. اول جاده پیرمردی ایستاده بود. سوارش کردیم و لاک‌پشت سربالایی‌ها تیز و پیچ در پیچ جاده را به آرامی بالا رفت. بهش گفتیم که می‌خواهیم برویم دریاچه چورت. گفت به سلامتی. گفت جوان که بودیم تمام این جاده را پیاده بالا می‌رفتیم. اما الان… از اول جاده اصلی ۱۴-۱۵ کیلومتری تا روستای چورت راه بود.پیرمرد روستای قادیکلا را که آن طرف دره بود به‌مان نشان داد. جاده‌ی جنگلی کم کم اوج می‌گرفت و مناظر کوه‌های پوشیده از درخت و چمن و علف چشم‌نواز می‌شد. از روستای وناجم و ورنام رد شدیم.

چورت- وناجم- قادیکلا

پیرمرد سر خروجی روستای هیلمند پیاده شد و ما چند دقیقه‌ی بعد در چورت بودیم. جوان بی‌کاری که آن جا نشسته بود نظر خاصی نداشت. شنبه‌ی اول هفته بود و اهالی تورهای مسافرتی رفته بودند و روستا خلوت بود. ازش راه را پرسیدیم. جواب داد. گفتیم نیسان آبی هست؟ راهنما هست؟ گفت نه. نه. گفتیم بقالی در روستا هست که یک نوشیدنی بخریم؟ گفت نه. همه‌ی جواب‌هایش نه بود. ازش تشکر کردیم. ۱۰ متر جلوتر به مغازه‌ای رسیدیم که دخترکی فروشنده اش بود. راهنمایی‌مان کرد که جاده این طور است و دوراهی‌ها را راست راست چپ راست بروید به دریاچه می‌رسید…

ولی نشد. جاده‌ی خاکی ناهموارتر و سربالاتر از حد تحمل لاک‌پشت بود. روستا خلوت هم بود. بعد از ۲-۳تا سربالایی پر دست‌انداز ماشین را کنار جاده پارک کردیم. بار و بنه را توی کوله‌های‌مان انداختیم و تصمیم گرفتیم پیاده برویم. می‌دانستم که ۱۰کیلومتری تا دریاچه راه است. اما حالا که ماشین یاری نداده بود باید پیاده می‌رفتیم… خوبی‌اش این بود که دل جنگل بود و خسته اگر می‌شدیم هر جا که می‌ایستادیم به ناهار خوردن و برگشتن ضرر نکرده بودیم. نیم ساعتی پیاده رفتیم. تا که به یک گله‌ی کوچک گوسفند رسیدیم. دو خانم جوان آن‌ جا بودند. ازشان پرسیدیم راه چطور است؟ گفتند خیلی مانده. خانه‌ای در دوردست را نشان‌مان دادند گفتند اون جا دامداریه. باید برسید به اون بالا. بعدش به سمت دریاچه حرکت کنید. پیاده ۳-۴ساعت راه است. با ماشین ۱ساعت راه. مانده بودیم سر دوراهی. سر ظهر بود و اگر پیاده می‌رفتیم و برمی‌گشتیم برای برگشت به شب برمی‌خوردیم. گزینه‌ی جایگزین برگشت از جاده‌ی فریم و دریاچه‌ی سد شهید رجایی را داشتیم. که اگر به چورت نرسیدیم برویم آن‌جا. تصمیم گرفتیم همین کار را بکنیم. آرام و آهسته،‌ همان طور که پشت سر هم از مناظر روبه‌روی‌مان عکس می‌گرفتیم و در مورد زندگی در این نقطه‌ی ایران، آرامش زندگی در این نقطه‌ی ایران حرف می‌زدیم برگشتیم. سر راه برگشت پراید دیگری را دیدیم که در حال بالا آمدن است. ازمان راه را پرسید. گفتیم که پراید رو نیست. ما نتوانستیم. شما هم سعی بیهوده نکن. گفتی اون یکی راه چی؟ اونم رفتید؟ این‌جا بود که کرم دریاچه دوباره درون‌مان به ولوله افتاد. آقای پراید را دوباره ندیدیم. ولی همین اشاره‌اش به راه دیگر ما را به دریاچه رساند!
به چورت که رسیدیم از راه دیگر پرسیدیم. گفتیم که ماشین‌مان نمی‌تواند این جاده را برود. آن یکی جاده چطور است؟ ۳نفر توی روستا گفتند خوب است. عدد ندادند. این که چند کیلومتر راه است و چند دقیقه راه است، نمی‌دانستند. گفتند بروید روستای ورنام. از آن‌جا بروید. به ورنام رسیدیم. گفتند از وناجم راه دارد. اولِ روستای وناجم،‌روبه‌روی مدرسه‌ی روستا یک فرعی بی‌نام و نشان به سمت کوه بالا می‌رفت. پیرمردی آن‌جا بود. می‌خواست برود پایین. به جاده‌ی اصلی برسد. به‌مان گفت این جاده خراب‌تر از راه چورت است. نروید…. ولی ما رفتیم. پیرمرد به‌مان دروغ گفته بود. راهی که از روستای وناجم به دریاچه چورت می‌‌رسید به مراتب بهتر بود. شیب سربالایی‌هایش کمتر بود و جاده دست‌اندازها و پستی‌بلندی‌های شاسی‌بلندی نداشت. پراید رو بود.

وناجم- دریاچه چورت

فقط ما بودیم. جاده‌ی خاکی پر پیچ و خم و آرام از دل جنگل می‌گذشت. هیچ کس دیگری نبود. موبایل آنتن می‌داد. تنها نبودیم. جاده از آن ما بود. درخت‌ها سبز و استوار بر جاده سایه می‌انداختند. گیاهان جنگلی بی‌سروصدا نگاه‌مان می‌کردند. جاده خودش را آرام بالا می‌کشید و یک‌دفعه دیدیم تمام کوه‌های اطراف زیر پای‌مان هستند و داریم یال کوه را بالا می‌رویم و آن دامداری که آن خانم‌های جوان از دور به‌ش اشاره کرده بودند کنارمان است.
این مسیر طولانی‌تر بود. بدون احتساب مسیرهایی که به اشتباه دوباره رفتیم و برگشتیم از وناجم تا دریاچه‌ی چورت ۲۰کیلومتر جاده خاکی بود. ولی خوبی‌اش پراید رو بودنش بود.
به چند سه راهی برخوردیم. هیچ کدام اسم و تابلوی راهنما نداشتند. در راه برگشت برای خودمان روی‌شان اسم گذاشتیم. اولی را سمت راست رفتیم. دومین سه‌راهی چورت بود. آن را مستقیم رفتیم. از کنار دام داری و چوب‌بری رد شدیم. سه‌راهی بعدی را سمت راست رفتیم. بعد به سه راه پیرزن رسیدیم. آن را هم به اشتباه سمت راست پیچیدیم. ولی به یک خانه رسیدیم. رفتیم و داد زدیم کسی این جا نیست؟ پیرزنی را از خواب ظهرگاهی بیدار کردیم و ازش آدرس پرسیدیم. او هم مثل تمام کسان دیگری که ازشان آدرس پرسیدیم عدد نمی‌دانست. چند دقیقه مانده و چند کیلومتر؟ ۱۰دقیقه نیم ساعت! برگشتیم و سه راهی را مستقیم رفتیم. بعد به یک تراکتور رسیدیم. به غیر از خودمان در آن جاده اولین وسیله‌ی نقلیه‌ای بود که می‌دیدیم. آقای راننده تراکتور گفت که سه راهی بعدی را بپیچید سمت راست. ولی نگفت که دریاچه کنار جاده‌ی خاکی نیست و نشانه‌ای دارد که نباید ردش کنید. ما چند کیلومتر اضافه تر رفتیم و برگشتیم به همان نشانه: آشغال‌ها.

دریاچه چورت

این شاهکار تورهای مسافرتی بود. تو در جاده خاکی رسیدن به دریاچه‌ی چورت کوچک‌ترین آشغال و گند و کثافتی مشاهد نمی‌کنی. اما خود دریاچه… نشانه‌ی آن از کنار جاده، کیسه‌های آبی‌رنگ زباله. فرعی را که پایین می‌روی همین‌جور آشغال‌ها هستند که تو را به دریاچه هدایت می‌کنند. محل کمپینگ تورهای مسافرتی در اطراف دریاچه مملو است از آشغال. مملو است از کیسه‌های زباله. از شانس بد، ما شنبه رفته بودیم و روز بعد از تعطیلات و نتیجه‌ی کار تورهای مسافرتی به‌مان به ارث رسیده بود. تورهای مسافرتی که ۲۰۰-۳۰۰هزار تومان می‌گیرند و مسافرها را می‌آورند کنار دریاچه و برای‌شان چادر می‌زنند و به بهانه‌ی یک شب ماندن در دل طبیعت آن را نابود می‌کنند… دریاچه زیبا بود. ارزشش را داشت که آن همه جاده خاکی برویم و گرد و خاک جاده را به تن‌مان بنشانیم. دریاچه‌ای که به صورت طبیعی حاصل یک زلزله بود. زلزله‌ای که باعث ریزش کوه روبه‌رو شده بود و مسیر آب را بسته بود و به تدریج باعث تشکیل دریاچه‌ی چورت شد. دریاچه‌ای که در بهار و پاییز آب حاصل از بارش باران از دامنه‌های اطراف به آن سرازیر می‌شوند و آن را پرآب می‌کنند. تنه‌ی باقی‌مانده‌ی درختان در میان دریاچه هم منظره‌ای بود برای خودش.

دریاچه چورت

به آن‌جا که رسیدیم خودمان بودیم و ۳-۴نفر که با موتور آمده بودند و توی دریاچه مشغول شنا و آواز خواندن بودند. شعرهای مازندرانی می‌خواندند و صدای‌شان در دره‌ی کوه‌های اطراف طنین برمی‌داشت. بعد از ما یک جیپ صحرا آمد کنار دریاچه و یک نیسان آبی که مسافرانش اعضای یک خانواده بودند. ما نشسته بودیم آن‌جا کنار دریاچه و به منظره‌ی روبه‌رو نگاه می‌کردیم. راننده‌ی نیسان آقای ولی رنجبر بود. خودش آمد سمت ما و سر صحبت را باز کرد.
گفت تا همین چند سال پیش هم کسی از وجود این دریاچه خبر نداشت. خود ما محلی‌ها می‌آمدیم این‌جا و شنا می‌کردیم و لذت می‌بردیم. پاییز که بیایی این‌جا تمام درخت‌های اطراف دریاچه هزار رنگ می‌شوند و آدم مست و ملنگ می‌شود. این جاده خاکی را بروی تا انتها، چوب‌بری است. درخت‌های جنگل را می‌بُرند و می‌بَرند. یک روز برای چوب‌بری و درخت جنگل‌ را بریدن مهمان داشتیم. با نیسان آوردم‌شان این‌جا. آن‌ها دریاچه را دیدند و همان شد. عکس انداختند بردند توی اینترنت و اسم من را هم توی اینترنت زدند. بعد از دو سه هفته دیدم هی به من زنگ می‌زنند که می‌خواهیم بیاییم دریاچه را ببینیم. همان شد. همین‌طوری هی مسافر آمد این‌جا. از من هم شروع شد. از همه‌ جای ایران هم آمدند. تهران، شیراز، اصفهان، لرستان، اهواز… دو هفته‌ی پیش اصفهانی‌ها آمده بودند این‌جا تله‌کابین مانند درست کرده بودند. چند تیر آن طرف بالای کوه زدند و چند تا این طرف پای دریاچه و طناب و آویزان می‌شدند از آن بالا می‌رسیدند به پایین… پارسال دعوا شد. این‌ها با اتوبوس که می‌آمدند کنار دریاچه فساد می‌کردند. شب این‌جا می‌خوابیدند، دختر و پسر فساد می‌کردند. با اتوبوس توی روستا می‌آمدند زن‌ها بی‌حجاب بودند. مردها با شلوارک. دعوا شد که دیگر مسافر راه ندهند. نگذارند کسی برود دریاچه. دعوا شده بود. تا این که بعد از یکی دو هفته دوباره گذاشتند مسافر بیاید. وضع بهتر شد. حجاب زن‌ها بهتر شد. در مورد آشغال‌ها هم با او صحبت کردیم. گفت بعضی‌ها با خودشان آشغال‌ها را می‌برند. تهرانی‌ها معمولا آشغال نمی‌گذارند بماند. ولی بقیه هم این‌جوری‌اند دیگر…

دریاچه چورت

دیر شده بود. جنگل زود تاریک می‌شد. اصلا حالی‌مان نشد که ثانیه‌ها کنار دریاچه چطور گذشت. خیلی زود وقت رفتن شده بود. گشتی اطراف دریاچه زدیم. و دوباره سوار لاک‌پشت شدیم و برگشتیم. لاک‌پشت بود و جیپ صحرا و نیسان آبی و تراکتور. تنها ماشین‌های آن جاده خاکی‌ها… جاده‌ی خاکی در برگشتن همه‌اش سرپایینی بود. راه وناجم به دریاچه‌ی چورت بهتر بود. سریع به راه آسفالته رسیدیم و بعد به جاده‌ی کیاسر ساری. راندیم سمت ساری و از آن‌جا به طرف قائم‌شهر و از جاده فیروزکوه برگشتیم به سمت تهران…
فلش آهنگ‌هام را گم کرده بودم. حسام و احسان خسته بودند. برگشت را در تاریکی سکوت راندم و حجم عظیم تصاویر دو روز سفر در ذهنم آماس کرده بود. یک فلش آهنگ‌ها را گم کردم و یک قالپاق از لاک‌پشت که افتاد و گم شد. خرج و مخارج سفر: با بنزین و خورد و خوراک و مسکن برای سه نفر شد ۱۵۰هزار تومان.

 

منبع: hajsayyah.blogfa.com

VN:F [1.9.16_1159]
مفید بودن اطلاعات
صحت اطلاعات
زیبایی تصاویر
نگارش ساده و گویا
حجم مناسب مطلب
امتیاز: 0.0 از 5 (از مجموع 0 رای داده شده)

لیست محصولات

ردیف نام محصول نوع محصول توضیح قیمت





بدون نظر

مطالب مرتبط

مطالب پیشنهادی